![]() |
![]() |
|
| نامه هاي من براي رامــــــــــــا ... |
|
روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول بيدار شدم. وه! چه زيبايي ! آفرينش خداوند خارج از توصيف بود... همانطور که نگاه مي کردم خداوند را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلب خود احساس کردم از من پرسيد : دلباخته ام هستي؟ پاسخ دادم : بلي تو صاحب اختيار من هستي. سپس پرسيد : اگر نقص عضو داشتي، باز دلباخته ام مي شدي؟ از اين سوال مبهوت شدم... نگاهي به دست ها، پاها و ساير اندام بدنم انداختم وحسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم پاسخ دادم : خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم ... اما همچنان دلباخته ات مي شدم. دوباره خداوند پرسيد : اگر نابينا بودي باز پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي؟ چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم؟! ناگهان ياد هزاران نابينايي افتادم که در سر تا سر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند. سپس به خدا گفتم : تصورش برايم دشوار است ... اما همچنان دلباخته ات مي شدم. خداوند پرسيد : اگر ناشنوا بودي آيا باز به کلامم گوش مي سپردي؟ چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟! دريافتم که شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست، بلکه با گوش جان، صورت مي پذيرد. پاسخ گفتم :بسيار دشوار بود... اما همچنان به کلام تو گوش مي سپردم. سپس خداوند سوال کرد: اگر لال بودي، باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي؟ چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم؟! در آن حال بر ممن روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد. هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم. پاسخ گفتم : اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ... اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم. خدا وند از من پرسيد:آيا حقيقتاً مرا دوست داري؟! با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم : بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلقي و يگانه واحدي. با خود انديشيدم که پاسخي به حق و درخور دادم، اما ... خداوند پرسيد: پرا گناه مي کني ؟ پاسخ دادم : چون انسانم و بري از خطا نيستم. خداوند گفت : پس چرا در هنگام راحتي وآسايش از من دور و دورتر مي شوي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي طلبي؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي؟ تنها پاسخم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود. سپس ادامه داد : چرا از من شرمساري؟ چرا حس تعلق را در خود وسعت نمي گستراني؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني، چرا در زماني که وقت نماز و عبادت معين ساخت، عذر و بهانه مي تراشي؟ سعي کردم پاسخي گويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم. و باز صداي او بود که به گوشم مي رسيد : اين زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است... موهبتم را تباه نکنيد. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجويي، بشناسيد و بپرسيد... اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هيچ بهره اي نبرديد. با شما صحبت کردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم ... اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما ما بدون توجه آنها را از خود رانديد. نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم ويکايک به آنها پاسخ گفتم... آيا به راستي مرا دوست داريد؟ توان پاسخ نداشتم... چگونه مي توانستم پاسخ دهم؟! بي اندازه شرمسارش بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه ميتوانستم بگويم؟! در حالي که با تمام وجودم گريه مي کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم : بار الها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدر ناشناس و خطا کار توام. خداوند فرمود : اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم. پرسيدم : خدايا با اين همه خطاکاري چرا ابز مرا مي بخشي و دوستم داري؟ خدا گفت : چون تو مخلوقم هستي، پس هيچگاه تو را رها نمي کنم. هنگامي که تو گريه مي کني، به تو رحم مي کنم و رنج هايت را درک مي کنم. وقتي که شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي فهمم. وقتي افسرده هستي به تو دلگرمي مي دهم. وقتي شکست مي خوري، تو را ياري مي دهم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي، کمکت مي کنم. بدان که تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم. هيچگاه آنچنان جانکاه گريه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود. اما چگونه بود که يک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسيدم : چقدر مرا دوست داري؟ خدا فرمود: به آن ميزان که از ادراک تو خارج است... آنجا بود که خدا را با تمام اجزاي وجودم ستايش کردم و ثنا گفتم.
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:24 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این منم کلاغ بیکار واسه شما بی آزار
از تموم این دنیا سهم من یه منقار و دو بال سیاهه تا بشم کلاغ بیکار تا بشم همسایه دیوار به دیوار تا بشینم روی بوم خونه هاتون تا بخونم باز براتون غار و غار آره منم کلاغ بیکار همون همسایه دیوار به دیوار... خاک می خواندم مرا هر دم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند آه...شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غم ناکم نهند اینجا دلتنگی های من برای توست ای گمشده. ای دورتر ز خاطرات کودکی، رامای گمشده ی رویاهای شبانه ام. |
|
RSS
|