تبليغاتX
دلمشغولگیهای یک کلاغ بیکار ... - قصه راماي آدم ...
نامه هاي من براي رامــــــــــــا ...

 

    اين قفسه سينه که می بينی يه حکايتی داره…

 

    خدا وقتی آدم را آفريد سينه اش قفسه نداشت يه پوست نازک بود که رو دلش کشيده بود...

 

    يه روز آدم  از کنار دريا که مي گذشت چشمش افتاد به  دريا؛ وه چه آبي ، چه خروشان،  چه بي کران و عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره  بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد،  نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدم  از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

 

    دو روز بعد آدم گذارش افتاد به جنگل، وه چه زيبا، چه سبز، چه سر زنده و عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو  دريد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

 

    خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد.

 

     آدم اين بار سرشو که بالا کرد نگاهش افتاد به آسمون؛ وه چه وسعتي، چه عظمتي، چه افقي  و يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد و همه اخم و تَخم خدا هم يادش رفت و پوست سينه شو دريد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

 

    نه ديگه... نه … خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.آدم دراز به دراز چشم  به آسمون رو زمين افتاده بود. خدااين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که آها؛ آره ديگه... بسه.آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل...چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينش و  وقتی فهميد چی شده يه  آهی کشيد... يک آهی کشيد ، همچين که از آهش رنگين کمون درست شد و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست مي شد.

 

    بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی  زمين سفت خدا قدم می زد واشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد می شد، برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد؛ ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که نسوخت .

 

    خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا  زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و هي تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقدر دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد وافتاد روی زمين.

 

    خدا از اون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.چرخيد و چرخيد.آسمون رعد زد و برق زد.دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن. همون تيکه استخوان يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته, باچشای سياه مثه شب آسمون, با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل.

 

    فرشته اومد جلو و دست کشيد روی چشمای بسته آدم.آدم که چشماشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشماشو ماليد و ماليد و هی نگاه کرد. آدم وقتي فرشته رو ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه...خيلی بيشتر.

 

    آدم بلند شد و فرشته رو نگاه کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست که دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه از اونا رو هم ميکند.تا دستشو برد زير استخون قفس سينش تا ميله ها رو بکنه، فرشته خرامان خرامان اومد جلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سينشو چسبوند به سينه آدم.

 

    خدا ازون بالا فقط نگاه می کرد با يه لبخند رو لبش.آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نگاه کرد.آدم با چشاش می خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

 

    اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت…

ما هم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم …

 

 

از طرف يک خاطره ... پيشکش به تو

تنها يک غار غار و تنها يک کلاغ بيکار...

 

از سوي پيامبري کوچک

(کلاغ بيکار)

www.raven.blogfa.comاhttp//:

Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved

  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:57  توسط ... کلاغ بیکار ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این منم کلاغ بیکار واسه شما بی آزار
از تموم این دنیا سهم من یه منقار و دو بال سیاهه
تا بشم کلاغ بیکار تا بشم همسایه دیوار به دیوار
تا بشینم روی بوم خونه هاتون
تا بخونم باز براتون غار و غار
آره منم کلاغ بیکار
همون همسایه دیوار به دیوار...

خاک می خواندم مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه...شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غم ناکم نهند

اینجا دلتنگی های من برای توست ای گمشده. ای دورتر ز خاطرات کودکی، رامای گمشده ی رویاهای شبانه ام.

نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان